تبلیغات
 فراز آسمان ها - داستان کوتاهی از امام رضا
گنجشك خودش را انداخت روی عبای امام . جیغ می زد و نوكش را تند تند به هم می زد . امام رو كردند به من: "عجله كن این چوب را

بگیر برو زیر سقف ایوان مار را بكش." چوب را برداشتم و دویدم . جوجه های گنجشك مانده بودند توی لانه و مار داشت حمله می كرد

بهشان . مار را كشتم و برگشتم با خودم می گفتم امام و حجت خدا باید هم با زبان همه ی موجودات آشنا باشد.

قربونت برم امام رضا چقدر گل و مهربونی







برچسب ها: امام، رضا، داستان، کوتاه،  
تاریخ : شنبه 1 مهر 1391 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : فراز آسمان | نظرات

  • paper | خرید اینترنتی | ماه موزیک